تبليغاتX
شب در چشمان من است...
شب در چشمان من است...

به سیاهی چشمهایم نگاه کن

دشمنان نیستند که انسان ها را به تنهایی و انزوا محکوم می کنند ، دوستانند ...



نوشته شده در ساعت توسط sogol|


آدم هـا مي آينـد

زنـدگي مي کننـد

مي ميـرنـد و مي رونـد ...

امـا فـاجعـه ي زنـدگي ِ تــو

آن هـنگـام آغـاز مي شـود کـه

...آدمي مي رود امــا نـمي ميـرد!

مـي مـــانــد

و نبـودنـش در بـودن ِ تـو

چنـان تـه نـشيـن مي شـود

کـه تـــو مي ميـري

در حــــالی که زنده ای

...

نوشته شده در ساعت توسط sogol|


وقتی حرفها تو سکوت زده میشه,
وقتی ثانیه ها دیده نمیشه,
وقتی محبت ها حس نمیشه...
جایی برای بودن نیست...
نوشته شده در ساعت توسط sogol|


ســکوتِ ســـرد این روزها را مــگذار به حـــساب آرامــــش ... !
خیلـــی وقـــتها مرگ ، در ســکوت اتــفاق مـــی افـــتد ... !

نوشته شده در ساعت توسط sogol|


امشب دوباره
با کفش‌هایم گفتگو کردم،
او هم دﻳﮕﺮ حرفي نداشت.....
این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی‌دانم.....
گاهی،
صد بار در یک روز می‌میرم....
جای شما خالی!
این روزها،
رفتار من عادی است....
نوشته شده در ساعت توسط sogol|


کاش مردان حرمت مرد بودنشان را بدانند
و زنان شوکت زن بودنشان را؛
کاش مردان همیشه مرد باشند
و زنان همیشه زن!
آنگاه هر روز نه روز "زن"،
نه روز "مرد" بلکه روز "انسان" است...

نوشته شده در ساعت توسط sogol|


... چه غریب است افتادن دلی ساده میان رفت و آمد مردم رنگ به رنگ ...

نوشته شده در ساعت توسط sogol|


اشتباه می‌کنند بعضی‌ها
که اشتباه نمی‌کنند!
بايد راه افتاد،
مثل رودها که بعضی به دريا می‌رسند
بعضی هم به دريا نمی‌رسند.
رفتن، هيچ ربطی به رسيدن ندارد!
نوشته شده در ساعت توسط sogol|


همین چند سطر
دنیا به همین چند سطر رسیده است

به اینکه انسان
کوچک بماند بهتر است
به دنیا نیاید بهتر است

اصلا
این فیلم را به عقب برگردان
آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین
پلنگی شود
که میدود در دشتهای دور
آن قدر که عصاها
پیاده به جنگل برگردند
و پرندگان
دوباره بر زمین...
زمین...

نه!
به عقبتر برگرد
بگذار خدا
دوباره دستهایش را بشوید
در آینه بنگرد
شاید
تصمیم دیگری گرفت ...

نوشته شده در ساعت توسط sogol|


دلم برای سه نقطه ها میسوزد..
که مجبورند بار همه حرفهایم را به دوش بکشند...
تمام قصه ها همه اشکها...
تمام دلتنگیهام...
نا امیدیهام...
همه نفرتم...
همه احساساتی که روحم را میدرند...
دلم برای سه نقطه ها میسوزد....
نوشته شده در ساعت توسط sogol|


جیب ها بهترین مخفیگاه از برای لرزش دستانند...

نوشته شده در ساعت توسط sogol|


آدم ها فقط آدم هستند، نه بیشتر و نه کمتر...
اگر کمتر از چیزی که هستند نگاهشان کنی آنها را شکسته ای...
اگر بیشتر از آن حسابشان کنی، آنها تو را می شکنند...

بینِ این آدم ها، فقط باید عاقلانه زندگی کرد؛
نه عاشقانه ...!!!
نوشته شده در ساعت توسط sogol|


نمی دانم چه کسی مرا در این جهان جای داد و 
نمی دانم جهان چیست و نمی دانم خودم چه هستم. 
بی خبری من از همه چیز وحشتناک است... 
تمام آنچه می دانم این است که باید به زودی بمیرم،
اما آنچه کمتر از همه می دانم و می شناسم همین مرگ است 
که از چنگش نمی توانم بگریزم...

نوشته شده در ساعت توسط sogol|


با وجود تكراری بودن دنیا باید زندگی كرد.
زندگی را با همه سادگی و پوچی اش باید زیست و
شاید معنای زندگی در پس همین سرگشتگی ها و تكرارهای ساده باشد.
پس مرگ را هم زندگی كنیم. 

نوشته شده در ساعت توسط sogol|


نه چندان بزرگم که کوچک بیابم خودم را

نه آنقدر کوچک که خود را بزرگ...

گریز از میان مایگی آرزویی بزرگ است!

نوشته شده در ساعت توسط sogol|



مطالب پيشين
» شوخی / میلان کوندرا
» بـودن ِ تـو
» جایی برای بودن
» ســکوت
» جای شما خالی!
» روز "انسان"
» سیروس جمالی
» علی صالحی
» گروس عبدالملکیان
» دلم میسوزد..

Design By : Pars Skin